مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
9
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب پانصد و هشتادم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، كنيزك چون حكايت گازر و پسرش را بملك حديث كرد ، گفت : اى ملك ، مردان را كيد و مكر ، بسيار است . ملك چون اين سخنان بشنيد ، بكشتن پسر خود بفرمود . آنگاه وزير دوم پيش رفته ، طرف بساط ملك بوسيده ، گفت : اى ملك ، در كشتن پسر مشتاب . كه پس از نوميديهاى بسيار ، خداى تعالى ترا به او شادمان كرده . اميدواريم كه او از تو يادگار بماند و مملكت را نگاه دارد . اى ملك ، صبر كن كه شايد پسر ترا نيز سخنى باشد . مرا بيم از آنست كه اگر در كشتن او شتاب كنى ، پشيمان شوى ، بدانسان كه مرد بازرگان پشيمان شد . ملك گفت : چونست حكايت بازرگان و چگونه پشيمان شد ؟ وزير گفت : حكايت شنيدهام بازرگانى بوده است خوشسيما و پاكجامه كه طعام و شربت لذيذ و لطيف مىخورد . و روزى از روزها بشهرى سفر كرد و در بازار آن شهر همىگشت . پيرزنى را ديد كه دو قرصهء نان در دست دارد و ميفروشد . آنها را بقيمتى ارزان خريده ، به منزل خويش برد . آن روز دو قرصه نان را در چاشت بخورد . روز ديگر به همان مكان باز آمد . عجوز را در آن مكان نديد . ازو جويان گشت . خبر نيافت . روزى از روزها در كوچههاى شهر با عجوز ملاقات كرد . او را سلام داده ، از سبب غيبتش جويان گشت و از دو قرص نان پرسيد . عجوز در جواب ، مضايقت كرد . بازرگان ، او را سوگند داد كه از كار خود آگاهش كند . عجوز گفت : اى خواجه ، اكنون كه سوگند دادى ، بدان كه من خدمت كسى